سه شنبه 1 آبان 1397
صفحه اصلی / سلامت / روان / ریشه نفرت کجاست | چرا مغز شما از دیگران متنفر است

ریشه نفرت کجاست | چرا مغز شما از دیگران متنفر است

ریشه نفرت کجاست | چرا مغز شما از دیگران متنفر است
3.5 امتیاز از 2 رای

ریشه نفرت کجاست : چرا از دیگران متنفر میشویم ؟ چگونه نفرت را کنار بگذاریم ؟ در اینجا با مقاله ای درباره تاثیر نفرت و کینه بر سلامت روان انسان ، راه هایی برای رهایی از نفرت و کینه در خدمت شما هستیم. با ما همراه باشید.

 

 

نفرت چیست

نفرت در روانشناسی , ریشه نفرت کجاست

 

چرا مغز شما از دیگران متنفر است؟

بهنوش خرم روز، کارشناس ارشد روان شناسی بالینی: پژوهشگران می گویند که مغز همه ما تا حدی نژادپرست است؛ اما نگران نباشید، می توانیم از سوگیری هایمان برای بهبود رفتارمان هم استفاده کنیم.

به احتمال زیاد شما هم قدری نژادپرستید؛ اما خودتان را سرزنش نکنید، چون تقصیر مغزتان است. همه ما سوگیری های ناخودآگاهی داریم که فراتر از کنترل خودآگاهمان کار می کنند. هر بار که شخص جدیدی را ملاقات می کنیم، مغزمان سریع شروع به ارزیابی می کند که این فرد «شبیه ما» است یا «متفاوت از ما»؟ «طرف ما» است یا «علیه ما»؟ جواب این سوال ها تعیین می کند دریافت ما از او چطور باشد. روان شناسان بر این عقیده اند که بقای ما متکی به دسته بندی هاست و همین، به بشر فرصت کشاورزی، شکار و شهرسازی داده است؛ اما وقتی مفهوم «با ما» را می سازیم، خود به خود «غیر ما» هم ساخته می شود و بدین ترتیب، مغز همه را با یک دید نخواهد دید.

شاید دلتان بخواهد فریاد بزنید که اصلا هم این طور نیست. من با همه یک جور رفتار می کنم. متاسفانه سوگیری های شما عمیق تر از آنی هستند که حتی از وجودشان باخبر باشید؛ اما این به اصطلاح «سوگیری های ضمنی»، روی نحوه تفکر و رفتار ما موثرند. ما ویژگی هایی شخصیتی را به دیگران نسبت می دهیم که پایه و اساس آن قدری بیشتر از رنگ پوست، گرایش جنسی یا دیگر ویژگی هایی از این دست است. البته آنچه در این جا سعی داریم بدان اشاره کنیم، با دانسته های خودآگاهی که از تفاوت های افراد داریم، برای نمونه بر پایه نژاد یا مذهبی که دارند، متفاوت است. سوگیری های ضمنی، با این که در اعماق ناخودآگاه ما جا خوش کرده اند. اما همچنان می توانند باعث شوند که قضاوت درست را از دست بدهیم. پس چه کار می توانیم بکنیم؟

به گفته «دنیل یودکین»، محقق «دانشگاه آکسفورد»، این رویکرد «ما» در مقابل «آن ها»، محصول جانبی تاریخ تکامل ماست و چیزی نیست که ما به این راحتی ها بتوانیم تغییرش دهیم. در محل کار، شاید بدون این که بخواهیم یا اصلا بدانیم، کسانی که اسمشان آوایی شبیه به اسامی قومیتی خاص را دارد، از گزینه های دریافت یک سمت خاص کنار بگذاریم، بدون این که بدانیم ناخودآگاهمان فکر می کند اقلیت ها نسبت به ما، شایستگی کمتری دارند. یا سوگیری ضمنی در یک جلسه ممکن است خودش را این طور نشان دهد که مردها بلندتر از زن ها حرف بزنند، چون در اعماق ناخودآگاهاشان فکر می کنند که مردها نسبت به زن ها، مطالب مهمتری برای بیان دارند.

حتی در موقعیت هایی هم که این سوگیری ضمنی، منجر به یک تبعیض مثبت می شود، نمی توان گفت اوضاع بهتر است. ما ممکن است توانایی هایی را به گروهی خاص نسبت دهیم، آن هم بر هیچ اساسی جز الگوهای ناخودآگاه خودمان. برای نمونه یک استخدام کننده ممکن است برای استخدام سمتی که به ریاضی نیاز دارد، ناخودآگاهانه برای یک آسیایی امتیاز ویژه ای قائل شود، چون در ناخودآگاهش فکر می کند آسیایی ها استاد ریاضیات هستند. این واقعیت ها به نظرتان ناخوشایند می رسند نه؟ تازه بدانید که رهبران کشورها هم از این موضوع مستثنا نیستند.

اوایل ۱۹۸۶ (۱۳۶۴)، حدود یک چهارم از افراد کابینه «مارگارت تاچر» یهودی بودند، خودش در خاطراتش در این باره نوشته: «من تنها می خواستم افراد کابینه، باهوش و پرانرژی باشند که اغلب هم نتیجه همین می شد.» به نظر می رسد که تاچر تصویری اسطوره ای در مورد توانایی های یهودی ها در ناخودآگاه خود داشته است. روانشناسان می گویند شاید ما نتوانیم تقسیم دنیا به ما و دیگران را متوقف کنیم، یودکین می گوید: «عضویت در گروه ها منش مهمی شده که مردم نه تنها زندگی اجتماعی خود، بلکه کل دریافت و ادراکشان از واقعیت را از طریق آن سازمان دهی می کنند.»

مطالعات تایید می کنند که این نیاز ریشه دار انسان به تعلق، حتی رفتار ما را تغییر می دهد. برای مثال در مطالعه کوچکی که سال ۲۰۱۳ (۱۳۹۲) در دانشگاه کوئینزلند انجام شد، دانشمندان مردم را به طور تصادفی وارد گروه قرمز یا آبی کردند و از آن ها خواستند سرعت نوشتن در یک تکلیف را مورد داوری قرار دهند. شرکت کنندگان هم گروهی های خودشان را سریع تر از افراد گروه دیگر یا همان غیر از ما، ارزیابی کرده بودند، حتی وقتی که سرعت ها دقیقا با هم برابر بودند.

 

اما من نژادپرست نیستم!

در حالی که ما گروه های افراطی ای مانند «قهرمانان سفید» (white supermacists) را نژادپرست می دانیم، خودمان، حتی اگر خود را آزادی خواه یا روشنفکر بدانیم، در اعماق ناخودآگاهمان، سوگیری ها و تعصب های ناشناخته ای را پنهان داریم. از کجا می دانیم؟ چون در سال ۱۹۹۸ (۱۳۷۷) روان شناسان تست «تداعی ضمنی» یا (Implicit Association Test) «IAT» را اجرا کردند که از تداعی واژگان و تصاویر برای بیرون کشیدن رویکردهای نهفته درونی افراد استفاده می کند.

با این که ۷۵ درصد از شرکت کنندگان سفیدپوست گفته بودند که بین سیاه پوست یا سفیدپوست ترجیحی قائل نیستند، اما نتایج آزمون نشان می داد که بین ۷۰ تا ۷۵ درصد از آن ها، تعصیب و سوگیری های ضمنی داشتند. البته اصلا جای تعجب ندارد که وقتی به کسی بگویید درونش رویکردها و سوگیری هایی دارد که خودش نمی تواند ببیند، به همه چیز قسم بخورد که این چنین نیست. دکتر ««کیت رتلیف»، مدیر اجرایی پروژه ضمنی (خانه تست تداعی ضمنی) می گوید بیشتر افراد نتایج تست را انکار می کنند و می گویند که این تست غیرعلمی است.

اما این تنها تست آی ای تی نیست که سوگیری های پنهان ما را عیان می کند. مطالعاتی که از طریق تصویربرداری از سیستم عصبی انجام شده اند هم، می گویند این سوگیری ها وابسته به مغز ماست. نتایج تصویربرداری های ام آر آی نشان می دهد که شرکت کنندگان در مطالعه، وقتی چهره افرادی را می بینند که از نظر نژادی با نژاد خودشان متفاوت است، فعالیت بیشتری در منطقه آمیگدالای مغز دارند (آمیگدالا یا بادامه منطقه ای از مغز است که با ترس مرتبط است). به طریقی مشابه، شرکت کنندگان زمانی که با چهره افرادی از قومیت های دیگر مواج می شدند، احساس وحشت زدگی بیشتری را در خود نشان می دادند.

 

ریشه سوگیری

با توجه به شیوع و فراگیری ای رویکرد ما در مقابل دیگران، باید از خودمان بپرسیم که اصلا این رویکرد اول از کجا شروع شده؟ منشأ آن کجاست؟ آنچه واضح است این است که ما رویکرد را از والدین خود یاد می گیریم، اما دکتر «جان ون باول»، استاد روان شناسی و عصب شناسی در دانشگاه نیویورک، می گوید که این همه ماجرا نیست. بله، سوگیری های ضمنی از منابعی مانند پدر و مادر، رسانه ها و هنجارهای اجتماعی روز آموخته می شوند، اما بخشی هایی از آن را درواقع به ارث می بریم. او می گوید: «مطالعات روی دوقلوها نشان می دهد که برخی افراد نه تنها در مقایسه با دیگران نژادپرست تر هستند، بلکه کلا ظرفیت و پتانسیل ما برای تعصب و سوگیری، پایه های قوی ژنتیکی دارد.»

به بیان دیگر، برخی افراد استعداد ژنتیکی بیشتری برای متعصب بودن به ارث می برند. با این حال، همه ما مقداری از آن را در ژن های خود داریم. خب، آیا باید نگران باشیم که این سوگیری های ضمنی در نهایت از ما یک فرد نژادپرست می سازد یا دست کم باعث می شود پیش داوری کنیم؟ بیشتر روان شناسان پاسخشان به این سوال منفی است. با این که ما باید حواسمان به این سوگیری ها باشد، اما نباید خودمان را تسلیم آن ها بدانیم. آن ها به هر حال بخشی طبیعی از انسان هستند.

 

خطر همگانی

«توین فیاک»، از مدیران اجرایی شرکت چهره های سیلیکون ولی است، شرکتی که با سازمان های مختلف همکاری می کند تا همین مشکل را برطرف کنند. او در این باره می گوید: «مغز ما طوری طراحی شده که به طور ناخواسته اطلاعات جدید ورودی را براساس اطلاعاتی که از تجربه های قبلی به دست آورده، ارزیابی و دسته بندی می کند، این تجربیات گذشته می توانند مستقیما به وسیله خود شخص به دست آمده باشند یا غیرمستقیم باشند.» با این حال حتی او هم قبول دارد که خودش هم به همان اندازه دیگران مستعد داشتن چنین سوگیری هایی است.

خانم فیاک می گوید: «ممکن است من صحبت با یک زن ویتنامی را به صحبت با یک مرد سفیدپوست ترجیح بدهم، چون سوگیری های من به من می گویند که با آن زن چیزهای مشترک بیشتری دارم، چون او از نظر ظاهری به من شبیه است. این خوب با بد نیست، تنها این طور هست. حالا اگر من خودم را مجبور کنم که از منطقه امن خودم خارج شوم و با مرد سفیدپوست وارد صحبت شوم، احتمالا یاد می گیرم که با او هم نقاط اشتراکی دارم و احتمالا یک دوستی غیرمنتظره شکل می گیرد. به همین خاطر است که می گوییم فهمیدن سوگیری های ضمنی خودمان اهمیت دارد، با شناختن و فهمیدن خودمان، می توانیم دیگران را هم بهتر درک کنیم، از منطقه امن خودمان خارج شویم و دید خودمان را وسعت بخشیم.»

خوشبختانه، به گفته یودکین، سوگیری های ضمنی همبستگی کمی با رفتارها ما دارند. او می گوید: «تنها وقتی افراد عجله دارند، استرس دارند یا این که حواسشان پرت است، احتمال این که سوگیری های ضمنی تعیین کننده رفتارشان بشود، بالا می رود. این بد نیست که افراد سوگیری داشته باشند، این تنها یک واقعیت در مورد دنیاست. تنها وقتی مردم آن را قبول کنند و بپذیرند، حرف زدن در مورد آن و همچنین کاهش اثر آن رفتارمان آسان تر خواهد شد.»

با این حال، سوگیری های ما می تواند پیامدهای دور از دسترسی هم داشته باشد، مانند مواردی که در آزمایشی که به وسیله ون باول، یودکین و همکارانشان انجام شد. آن ها می خواستند ارزیابی کنند که افراد، چقدر دیگران را برای دزدی تنبیه می کنند. وقتی تنبیه کننده و دزد، هر دو طرفدار یک تیم فوتبال بودند یا این که متعلق به یک ملیت بودند، در مقایسه با وقتی که قرار بود طرفداران تیم های دیگر یا افراد از ملیت های دیگر را تنبیه کنند، خیلی نرم تر رفتار می کردند. اگر این رفتار را در مقیاس بزرگ تر در دنیای واقعی بخواهیم ببینیم، خیلی راحت می توانیم درک کنیم که بی عدالتی ها چطور اتفاق می افتد.

برای مثال در آمریکا، با این که میزان مصرف مواد مخدر بین سیاه پوستان و سفیدپوستان، یکسان گزارش شده، اما تعداد سیاه پوستانی که به این دلیل به زندان می افتند، شش برابر بیشتر از سفیدپوستان است. همچنین در دنیای تجارت، شرکت هایی که پایه گذارشان یک زن است، در مقایسه با شرکت های مشابهی که به دست یک مرد راه اندازی شده، سرمایه کمتری جذب می کنند که احتمالا نشان می دهد یک سوگیری ضمنی در مورد توانایی مالی و تجاری زنان وجود دارد.

 

 

عشق و نفرت از نظر روانشناسی

نفرت از آدمها

 

 

مبارزه با سوگیری

سازمان هایی هستند که دارند با سوگیری های ضمنی مبارزه می کنند و برخی حتی دوره های آموزشی ای ترتیب داده اند که آگاهی اجتماعی در این زمینه را افزایش دهند، برای مثال، «سازمان ابتکار عمل ملی» برای ساختن اعتماد و عدالت جمعی، مداخله های پایلوتی را در بین نیروهای پلیس آمریکا انجام می دهد. در انگلستان، سرویس های حرفه ای «پی. دبلیو. سی»، برنامه ذهن باز را اجرا می کنند که در آن مجموعه ای از آزمون های روانشناسی و دیگر ابزارهای آگاهی بخش را به کار می برند تا به کارفرمایان کمک کنند سوگیری های ناخودآگاه خود و تاثیر آن ها را درک کنند.

از سال ۲۰۱۱ (۱۳۹۰) که این برنامه به راه افتاده، تعداد فارغ التحصیلان زن و افراد از قوم های اقلیت که استخدام شده اند، افزایش پیدا کرده اند. «دومینیک آبرامز»، استاد روان شناسی اجتماعی در «دانشگاه کنت» بر این باور است که مسیری که ما در آن با سوگیری های ضمنی برخورد می کنیم، همان راهی را خواهدرفت که کمپین های سلامت عمومی برای مقابله با سیگار ایجاد کردند، از طریق آموزش و قانون گذاری در راستای تغییر هنجارها. او توضیح می دهد: «افرادی که سیگار می کشیدند، در مورد آسیبی که به دیگران (از طریق سیگار کشیدن منفعل یا تنفس دود سیگار فرد دیگر) می زدند، آگاهی نداشتند و بیشتر افراد سیگاری واقعا نمی خواهند به دیگران آسیب برسانند.

نکته این که حتی اگر ما نتوانیم مردم را از اعتیاد به نیکوتین بازداریم یا سیگار کشیدنشان را به طور مستقیم متوقف کنیم، می توانیم از آگاهی و دانش خود در مورد پیامدها استفاده کنیم و کاری کنیم که نتیجه را برای دیگران تغییر بدهد. به همین نسبت در مورد سوگیری های ضمنی، این سوگیری های ممکن است همچنان باقی بمانند، اما می توانیم خطراتی را که ایجاد می کنند، کم کنیم و خوراک های آن را هم تغییر دهیم

 

آشکارسازی سوگیری

به گفته آبرامز، وقتی سوگیری ها به چالش کشیده شوند، احتمال این که به سطح خودآگاه بیایند یا واضح و آشکار شوند، بالاتر می رود. تاریخ این امر را نشان می دهد و آبرامز توضیح می دهد: «مثال های بی شماری وجود دارند: جنبش حق رای، ضدبرده داری و به چالش کشیدن تعصب های سنتی در مورد گرایش های جنسی؛ همه آن ها ادراک مردم از روال معمول را به چالش کشیدند و آن را تغییر دادند.» برای این که بتوانیم سوگیری های خود را تغییر بدهیم، می توانیم از طبیعت تشکیل گروه درون خودمان استفاده کنیم تا به نتیجه برسیم؛

یعنی این که برای تغییر گرایش خودمان، روی سوگیری هایمان تمرکز نکنیم، بلکه تعریف خودمان را از گروهمان عوض کنیم، تعریف این را که چه کسانی ما و چه کسانی غیر از ما هستند، تغییر بدهیم. ون باول در این باره می گوید: «تحقیقات ما همواره نشان داده که قرار دادن افراد متنوع در یک گروه با هدفی مشترک، می تواند سوگیری های ضمنی را کاهش دهد. این اتفاق هم دائما در دنیای واقعی می افتد، مثل زمان جنگ که افراد متنوع و متفاوت از سراسر کشور، در کنار هم می جنگند.»

به یاد دارید که گفتیم آزمایش آمیگدالا نشان می دهد در مواجهه با افراد از نژادهای دیگر، بیشتر می ترسیم؟ تحقیقات عصب شناسی نشان داده که این اثر، وقتی افراد سفیدپوست و سیاه پوست در حالی که تی شرت های یکرنگ پوشیده اند و در کنار هم روی یک تمرین مشترک کار می کنند، بسیار کاهش پیدا می کند یودکین توضیح می دهد: «در حالی که گرایش درونی بشر، حذف افرادی است که به عنوان دیگری ادراک می شوند و این تمایل، گرایشی قوی و تا حدی ماندگار است، اما همچنین پتانسیل تغییر تعریف افراد از ما و دیگران هم وجود دارد و در این تعریف انعطاف پذیر هستیم.»

شاید این که آدم ها راحت می توانند تعریفشان را از ما و دیگران تغییر بدهند، در ذهنتان زنگ خطری را به صدا درآورده باشد و قدری شما را نگران کند، اما وجه خوبش این است که ما می توانیم به سوگیری هایی که از قبل در ذهنمان وجود داشته اند، غلبه کنیم. چنان که ون باول اشاره می کند: «وقتی افراد به یک گروه تعلق می گیرند، سوگیری ها و تعصب های ضمنی آن ها خیلی سریع رنگ می بازند. این خیلی جالب است که ما می توانیم از همان طبیعتی که از اول باعث به وجود آمدن این سوگیری ها شده، برای کاهش آن استفاده کنیم.» تنها مهم این است که خودتان گروه یا گروه هایی را که در آن قرار دارید، چطور تعریف کنید.

 

ریشه نفرت کجاست؟

استادیار دانشگاه علوم پزشکی ایران با اشاره به «نفرت» به عنوان هیجانی که در افراد منفعل،‌ ترسو و درونگرا وجود دارد، ریشه عشق و نفرت را به رابطه مادر و کودک نسبت داد.

نفرت یکی از هیجانات و احساسات است که همه انسان‌ها کمابیش آن را تجربه می‌کنند.

وقتی انسان در مواجهه با مکان، شیء یا شخصی دچار احساس ناخوشایند می‌شود و این احساس موجب دوری او از آن موقعیت می‌شود، به آن نفرت می‌گویند.

در مورد ریشه نفرت بین روانشناسان تربیتی و سایر روانشناسان و روانپزشکان اختلاف نظر وجود دارد اما اکثر آنها نفرت را هیجانی می‌دانند که مقابل عشق است.

اگر در دوران کودکی به ویژه ۲ تا ۳ سالگی عشق و محبت بین مادر و فرزند برقرار نشود، می‌تواند نقطه مقابل آن یعنی نفرت شکل بگیرد.

مادر موضوع اساسی علاقه کودک است و این علاقه بعد از او نسبت به سایر اعضای خانواده و همسر تا پایان عمر ادامه پیدا می‌کند.

تصویربرداری‌های پیشرفته حاکی از تحریک بیش از حد نقاط خاصی از مغز به ویژه هیپوتالاموس و قسمت‌هایی از لب و پیشانی در انسان‌هایی است که دچار نفرت می‌شوند.

مطالعات بر روی حیوانات نیز این یافته را تأیید می‌کند چرا که تحریک نقاط یاد شده در مغز آن ها موجب احساس نفرت شده است.

هرچند برخی معقتدند که نفرت همان اجتناب است اما باید گفت تفاوتی میان نفرت و اجتناب وجود دارد.

عمده‌ترین تفاوت آنها این است که در اجتناب فرد عمداً و با اراده خود از موقعیت خاصی که قبلاً برایش ناخوشایند بوده دوری می‌کند. بنابراین نقش اراده فرد پیش از مواجهه با موقعیت مورد نظر وجود دارد، اما در نفرت زمانی که فرد با موقعیت نفرت‌انگیز مواجه شود دچار علائم خاصی می‌شود.

این علائم به لحاظ روحی، احساس ترس، عصبانیت، خجالت و فرار از آن موقعیت خاص به شکل ناخودآگاه است.

همچنین برخی علائم فیزیولوژیکی در سیستم قلب مانند تپش  قلب، افزایش ضربان قلب و فشار خون وجود دارد. در مورد نفرت همچنین با علائمی در سیستم تنفسی همراه است. در این حالت فرد دچار احساس تنگی نفس،‌افزایش تعداد تنفس و احساس خستگی مفرط می‌شود.

به لحاظ گوارشی نیز تهوع، اسهال، دل‌پیچش، خشکی دهان، لرزش ، تعریق و استفراغ به ویژه در کودکان از علائم شایع نفرت است.

اگر نگوییم علل روانشناسی تنها عامل نفرت است باید بگویم بیشترین نقش را در این هیجان ایجاد می‌کند. اگر انسان همزمان با پدیده خاصی دچار حالت اضطراب و ترس شدید و در پی آن نفرت شود، بر اثر شرطی شدن، در مواجهه مجدد با همان موقعیت دچار اضطراب می‌شود.

موجود زنده در مواجهه با ترس،‌ به یکی از دو راه جنگ و فرار می‌پردازد. چنانچه استرس بسیار شدید باشد و فرد نتواند از آن فرار کند یا با آن بجنگد، در او احساس تنفر شکل می‌گیرد.

تنفر در انسانهایی ایجاد می‌شود که به لحاظ شخصیتی منفعل،‌ترسو و درونگرا هستند. مثلاً کودکی که تنهایی را ترجیح می‌دهد، در موقعیتهای مختلف سریع می‌ترسد. این کودکان معمولاً وابستگی افراطی به یکی از افراد خانواده به ویژه مادر دارند.

این کودکان حتی وقتی در موقعیت‌هایی که به لحاظ استرس متوسط هستند قرار می‌گیرند دچار نفرت می‌شوند.

برخی مسائل از نظر فرهنگی و اجتماعی نیز موجب احساس نفرت در افراد جامعه می شود. همچنین از نظر اجتماعی ممکن است دیدن یک سوسک توسط خانمی موجب ایجاد نفرت در او شود.

گاهی نفرت در زندگی لازم است اما اگر تا حدی باشد که فرد قادر به کنترل آن نباشد آن وقت مشکل‌زا می‌شود.

انسان طبیعی باید بتواند با روش‌های مقابله‌ای بر اضطرابش غلبه کند. نفرت در موارد غیر عادی که بر جسم، روابط اجتماعی بین فردی و ذهن فرد تأثیر می‌گذارد.

نفرت‌هایی که گاهی بین همسران و همچنین والدین و فرزندان ایجاد می‌شود ناشی از سوءتفاهمات است که باید توسط فرد شناسایی شده و سپس با کمک سایر اعضای خانواده و بعد مشاور و روانپزشک برطرف شود.

بهترین راه درمان این گونه سوءتفاهمات داشتن جلسات متوالی و طولانی برای حل مشکلات است.

اختلاف بین عروس و خانواده همسر نمونه‌ای از این سوءتفاهمات است که موجب حسادت‌ می شود. دلیل این حسادت عدم دانستن جایگاه افراد است. مثلاً عروس انتظار دارد همسرش همه محبت خود را متوجه او کند. البته نمی‌توان گفت که همه این حالات موجب نفرت می‌شود اما در صورتی که علائم ذکر شده را داشته باشد نفرت است.

برخی روانشناسان از نفرت به عنوان درمانی برای برخی اختلالات روانشناختی مانند سوءمصرف مواد و الکل استفاده می‌کنند. در این حالت با تزریق آمپول به فردی که مواد مصرف کرده موجب نفرت او نسبت به مواد مخدر می‌شوند.

نفرت گاهی به عنوان یک علامت است. مثلاً در افسردگی فرد از خودش نفرت پیدا می‌کند و این موضوع می‌تواند موجب خودکشی او شود.

در برخی اختلالات روانی مانند جنون جوانی،‌ فرد دچار سوءظن نسبت به اطرافیانش می‌شود که این موضوع می تواند نفرت و صدمه زدن به آنها را در پی داشته باشد.

اگر نفرت شدید و با سایر علائم اختلالات روانپزشکی همراه باشد، باید فرد را به روانپزشک ارجاع داد تا تحت درمان قرار گیرد.

نفرت هیجانی است که باید آن را شناسایی کرده، نسبت به رفع آن اقدام کنیم. آموزش روش‌های تطابق یکی از راهکارهای درمان نفرت است.

 

 

تنفر از همه

چگونه نفرت را کنار بگذاریم

ریشه نفرت کجاست | چرا مغز شما از دیگران متنفر است

منبع:سلامت نیوز / برترینها / بیتوته / مجله همشهری

دیدگاهتان را بنویسید