آدی و بودی

زن و شوهرى بودند به‌نام آدى و بودی. یکى از روزها به‌قصد دیدن دخترشان که زن تاجر ثروتمندى شده بود، به‌راه افتادند. در آغاز سفر به بابادرویشى برخوردند و به او گفتند: ‘اى بابادرویش ما به دیدن دخترمان مى‌رویم کلید خانه را هم دم در زیر یک سنگ گذاشته‌ایم. توى تنور هم کله‌پاچه‌اى دارد مى‌پزد. کیسهٔ پولمان را هم در گوشهٔ اتقا مخفى کرده‌ایم. مبادا بروى و آنها را دست بزنی.’
بابادرویش عصبانى شد و گفت: ‘مگر من بیکارم از این کارها بکنم.’
آدى و بودى به‌راه افتادند و بابادرویش هم رفت و کیسهٔ پول را برداشت و خالى کرد. کله‌پاچه را خورد و دیگ را پر از چیز دیگرى کرد. آدى و بودى به خانه دخترشان رسیدند. شب اول رختخواب آن دو را در اتاق هل و میخک و انداختند. نیمه‌هاى شب آن دو از بوى هل و میخک بیدار شدند و به گمان این که دخترشان در اثر کار زیاد نمى‌تواند به دستشوئى برود و در آن اتاق قضاى حاجت مى‌کند تمام هل و میخک‌ها را دور ریختند. دختر براى آنکه شوهر او از ماجرا بوئى نبرد مجبور شد دوباره هل و میخک تهیه کند و اتاق را با آنها تزئین نماید. شب بعد آدى و بودى را در اتاق آینه خواباندند و آدى و بودى به خیال آنکه تصاویر درون آینه‌ها دشمنان دخترشان هستند همهٔ آینه‌ها را شکستند و … تا اینکه دختر از دست آنها ذله شد. مقدارى چیت و دوشاب با یک اسب به آنها داد و آنها را راهى کرد که به خانه برگردند. در بین راه آدى و بودى به زمین که نگاه کردند دیدند زمین ترک خورده است. دلشان به رحم آمد و دوشاب را روى زمین ریختند. به خارى رسیدند که در اثر باد تکام مى‌خورد. به تصور اینکه خار از سرما مى‌لرزد چیت را بر خار کشیدند. کلاغ لنگى رسیدند و اسب را به او دادند تا دیر به خانه‌اش نرسد! در میان راه بابادرویش را دیدند و به او گفتند: ‘یک وقت نروى و چیت را از خار و اسب را از کلاغ بگیری!’
بابادرویش گفت: ‘مگر من بیکارم از این کارها بکنم’ .
اما تا آدى و بودى دور شدند بابادرویش رفت و اسب و چیت را صاحب شد.
آدى و بودى چون به خانه رسیدند دیدند که نه کیسهٔ پول هست و نه کله‌پاچه و توى دیگ هم چیز بدى است.
– آدى و بودى
– افسانه‌هاى آذربایجان – ص ۲۸
به نقل از فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران – جلد اول -على اشرف درویشیان – رضا خندان (مهابادى)

 گرد آوری مطالب : iranbanou.com

امتیاز دهید post
دکمه بازگشت به بالا