جمعه 1 آذر 1398
صفحه اصلی / سرگرمی / داستان كوتاه

داستان كوتاه

مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی داستانهای عشقی,داستانهای جالب,داستانک,داستانهای جذاب,داستان راستان,داستان هاي جالب,داستان آموزنده,داستان,سرگرمي,داستانهای کوتاه,داستان خانوادگی,داستان های

داستان های آموزنده و جالب

جملات پند آموز

داستان های آموزنده : داستان های آموزنده و عبرت آموز همیشه درسی گران بها به انسان میدهند، در ادامه با جملات و داستان های آموزنده و بسیار تاثیر گذار در خدمت شما هستیم. در ادامه مقاله با ما همراه باشید.   داستان های تاثیرگذار، داستان های آموزنده   شکسپیر میگوید: …

مشاهده بیشتر »

متن های پندآموز و تاثیرگذار

داستان کوتاه آموزنده

متن های پندآموز : حتما شما هم داستان های عبرت آموز را قبلا شنیده یا مطالعه کرده اید. در همین مقاله چندین جملات و داستان های دلنشین و پندآموز را برای شما گردآوری کرده ایم. در ادامه با ما همراه باشید.   داستان با نتیجه اخلاقی ، متن های پندآموز …

مشاهده بیشتر »

دکتر حسابی و شاگردش | بیوگرافی دکتر حسابی

  داستان دکتر حسابی و شاگردش یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم. دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی …

مشاهده بیشتر »

داستانی کوتاه وضعیت ایرانی ها در جهنم!

داستانی کوتاه و جالب درباره وضعیت ایرانی ها داستانهای کوتاه  داستانی کوتاه و جالب درباره وضعیت ایرانی ها در ادامه خواهید خواند که اخلاق و منش بسیاری از ما ایرانی ها را مشخص می کند. خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ه‏ای عظیم انداخته و بر سرهر …

مشاهده بیشتر »

داستان کوتاه اکسیژن خیالی!

داستان کوتاه اکسیژن خیالی! داستانهای آموزنده مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند…؛ پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را …

مشاهده بیشتر »

داستان زیبای توبه ی مرد جوان

داستان زیبای توبه ی مرد جوان   در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه در باره‌اش نمی‌داد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شب‌ها به خانه‌های مردم دستبرد می‌زد.  یک بار، …

مشاهده بیشتر »

داستان جالب «ششمین دختر»

داستان جالب «ششمین دختر»   معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟» معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ …

مشاهده بیشتر »

داستان دعوای پدر و پسر

 داستانهای جالب   اوایل تابستون بود و پیمان هم با نمرات نچندان جالبی ترم دوم دانشگاه رو تموم کرده بود.آدم تنهایی بود. بیشتر وقتشو با کامپیوتر و تنهاییاش تو اتاق میگذروند انزوا و دور از جمع بودنش باعث شده بود که تقریبا هیچ دوست صمیمی نداشته باشه تک و توک …

مشاهده بیشتر »

حکایت آموزنده «غرور بی جا»

حکایت جالب «غرور بی جا»   یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند …

مشاهده بیشتر »

داستان آموزنده «مشکل چاه آب روستا»

داستان آموزنده «مشکل چاه آب روستا»   در زمان‌های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. …

مشاهده بیشتر »
*******